![]() |
![]() |
|
| کدامین را چشمت اشارت میکند نازنین |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:33 توسط |
|
|
مطلب تلخي بود خودم هم از خواندن آن بي تاب ميشوم ..بهتر ديدم زودتر از آن بگذرم ..چند وقتي بود فكر ميكردم بعضي مواقع ..نظراتي را كه در ديدار از وبلاگي مينويسيم و از خودمان به جا ميگذاريم خودش يك پست مي تواند باشد ..حتما براي شما هم پيش آمده است ..نظر يا حتي پاسخي را كه به نظر يا پرسش يك بازديد كننده مي دهيد..مي تواند موضوعي همگاني شود..بر همين اساس نظري را كه در پاسخ به دوستي كه تعجب كرده بود چطور من از مطالب وبلاگش ،كه در آن كپي كردن را غير فعال كرده بود استفاده كردم و قسمتي از دو پست جداگانه را براي نشان دادن يك تناقض ! آورده بودم و ازمن خواست كه جوابش را بدهم من پاسخ زير را در جواب ايشان در وبلاگشان نوشتم (البته مطرح كردن تناقض را بطور نظري خصوصي ..ولي پاسخ زير را بصورت عمومي چون خودشان در اينجا به صورت عمومي مطرح كرده بودند..برايشان نوشتم)
هی ...هی ...چی شده ...چرا دستپاچه ....من کار زیاد سختی نکردم ..کی گفته من کپی کردم...خودت هم میگی توی وبلاگت از مطالبت که نمی شود کپی کرد...خواسته بودی جواب جدی بدم ...اما قبل جواب به سوالت من هم یک سوال دارم چرا کپی کردن توی وبلاگت را بسته ای ...چی فکر میکنی ...توی زمانه ای که اثری ارزشمند ... قبل از نمایش عمومی در بازار حراج میشود...در زمانه ای که حرف های ناگفته ات بابی میشود برای کسب و کار دیگران .اصلا چه اهمیتی دارد این حرف خوب و مفید را تو گفته باشی یا من ..یا کسی دیگر ...یک دوری بچرخ ..چند تا ..کلیک کن ..ببین اطرافت چقدر مطلب و موضوع بکر است که ارایه میشودبی هیچ منتی........خوب بگذریم .شاید شما هم حق داشته باشید ..بهتر است جیبمان را دو دستی بچسبیم که رفیقمان را...
اما از اینکه سوال کرده بودید چطور من توانستم ..مطالب وبلاگتان راکپی کنم در نظری که برایتان فرستاده بودم و تناقضی را گوشزد ... این کار خیلی ساده انجام شد..(چون من سوادم به بیشتر از این قد نمی دهد )اگر خودتان هم به دست خط ها نگاه کنید متوجه خواهید شد که نظر من حاوی کپی مطالب خود شما نبود بلکه رونوشت قسمتی از دو پست جداگانه شما شد... در آخر..اگر شما دوست داشتید و لایق دانستید ..تمامی مطالب من چه آنها که تا کنون آمده است و چه آنها که هنوز زاده نشده انداز آن شما برای استفاده به جا ممنون هستم از اینکه به نظرم ..اهمیت دادید و قدم رنجه فرمودید راه دراز است و ناهموار ..این ما هستیم که با آمد و رفتمان آن را هموار می سازیم . و در اينجا يك سوال ديگر هم دارم از ديگر عزيزان....."نظرات پس از تاييد نمايش داده شود يعني چه"!؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 16:20 توسط |
|
|
می خواستم مطلبی تازه به وبلاگ اضافه کنم ..از هیچ و پوچ بنویسم .که چرا ما هیچ و پوچ را با هم بکار میبریم..آیا این هم اشتباهی مصطلح است مانند استفاده از غروب و طلوع خورشید..در همین زمینه می خواستم از .....می خواستم شعرکی جدید بگذارم ...گفتمش نرو...گفت نترس زود بر میگردم....فردا ..دور نیست.....می خواستم یک چیزی بنویسم که کمی بوی امید ..در آن باشد ..مثل ...دلم اما پر امید..مردم چشمم به در...خلاصه میخواستم امروز یک چیزی اضافه کنم...ولی...خبری ..از ..حادثه ای جان گداز همه حال و انرژی ام را گرفت ..و همه اش به خودم میگویم و می اندیشم کاش این هم دروغ باشد و شایعه ای بیش نباشد...
دوستی میگفت در شهر اهواز ..جنازه دو کودک که چند روزی بود گم شده بودند(ظاهرا در جلوی مهد کودکی که به آنجا میرفتند)در پشت قبرستان شهر تکه پاره شده توسط سگ های ولگرد پیدا شده اند بی هیچ کلیه...... ...... ...................... ...... ................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:24 توسط |
|
|
این جمله در نظرات خصوصی آمد هر کاری میکنم (شاید بلد نیستم )در نظرات وبلاگ نمی آید... ..من اینجا خیلی چیزها یاد می گیرم حیفم آمد این را از دیگران دریغ کنم هر چند محدود نوشته ای دارم که از هذیان های خودم نباشد..بگذارید یک حرف حسابی هم در وبلاگ باشد ...
"هیچ همچون پوچ خالی نیست" پ ن:دوستی که این نظر را داده استhttp://mahla64.blogfa.com/می باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:49 توسط |
|
|
به مطالبم كه بر ميگردم (چه آنها كه در اين جا است و چه آنها كه هنوز نيامده اند)و نگاه مي كنم (كاري كه معمولا ميكنم و تا آنجا كه در توانم است برخوردي از نوع بي رحمانه)..مي بينم كلمه هيچ خيلي تكرار شده است نگران شدم و در جستجويم براي يافتن علت آن .. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:50 توسط |
|
|
ديشب دلم شكست
بايد بياويزمش جايي مدتي بي حركت بدنبال شانه اي ميگردم براي گريه كردن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:12 توسط |
|
|
براي استاد روز بدي بود..چند تن از دانشجويان پيله كرده بودند و از استاد درخواست ميكردند كه استاد بيشتر در مورد ارادي بودن ضربان قلب بگويد ..آخه استاد در بين يكي از ساعات درس روانشناسي به خاطر نشان دادن توانايي هاي انسان اين نظر را مطرح كرده بود كه"انسان آن قدر توانايي دارد كه مي تواند ضربان قلبش را هم در دست بگيرد"و حالا با سماجت و كنجكاوي تعدادي از دانشجويان كه كمي هم چاشني اذيت كردن و رو كم كني در آن مشاهده مي شد رو در رو بود .استاد دو راه در پيش داشت ...برگشت به عقب و گذشتن از نظري كه داده بود كه در شان ایشان نبود و رفتن به جلوتر و اثبات آن....همان طور كه انتظار مي رفت استاد راه دوم راه انتخاب كرد و…. قرار گذاشتن ..ظهر.. وقت ناهار.. در آمفي تاتر... ظهر وقت ناهار رستوران دانشگاه سوت و كور بود… در عوض در سالن آمفي تاتر جاي سوزن انداختن نبود تا بيرون سالن دانشجويان مشتاق كه خبر را از همان چند دانشجو پيله شنيده بودند و دهان به دهان به ديگران رسانده بودند ايستاده بودند منتظر استاد... استاد پشت تريبون قرار گرفتند و پس ازشوخي كوتاهي با حضار بيان فرمودند بهتر است بدون اتلاف وقت بروند سر اصل مطلب و گويا تر از هر چيز نظرشان را عملا ثابت كنند دانشجويان سراپا چشم شده بودند و منتظر كه استاد چگونه مي خواهد ثابت كند .. يكي دوتا از دانشجويان پزشكي دستگاه کارديوگرافي را كه آورده بودند به بدن استاد وصل نمودند...استاد شروع كردند به كنترل ضربان قلبشان و هر لحظه ضربان قلبشان كند ترو کندتر ميشد و خطوط روي صفحه مانيتور كه در آغاز تپه ماهورهاي بلند و نزديك به هم را رسم ميكرد …از اوجشان كاسته و . فاصله اشان بيشترمي شد ... هر چه خطوط به سطح نزديكتر ميشد نفس ها بيشتر در سينه دانشجويان حبس مي شد....خطوط تقريبا افقي شده بود و بجاي تپه ماهور ... كويري خشك را تداعي ميكردند .دانشجويان كم كم نگران مي شدند و منظر بودند كه خطوط اوج بگيرند ..ولي هيچ كدامشان از آنچه در ذهن استاد مي گذشت اطلاعي نداشتند ...استاد با خود مي انديشيد .."حال كه عملا امتحان كرده است و به اين مرحله رسيده است بهتر است آخرين مرحله را هم امتحان كند و آن توقف كامل ضربان....."هنوز استاد ....ناگهان بوقي ممتد از دستگاه كارديو گراف .در سالن پخش شد و همه هاج و واج ..سقوط استاد بر روي كف سالن را مشاهده كردند ..دانشجويان پزشكي كه به استاد نزديكتر بودند بلافاصله شروع كردند به ماساژ و تنفس مصنوعي ... ...اما .....اما انگار نه انگار كه جناز ه اي كه بر زمين افتاده بود همان استاد شوخ و بذله گوي چند دقيقه قبل بود كه .......دانشجويان استاد را بر سر دست به قسمت اورژانس دانشكده پزشكي منتقل كردند ......اما هيچ فايد ه اي نداشت ....بيچاره استاد فراموش كرده بود كه وقتي ضربان قلب كنترل و دستور توقف به آن داده شود و قلب از حركت باز بماند ...مغز هم از كار مي افتد و چيزي نمي ماند كه به قلب دستور حركت مجدد را بدهد .............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:6 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دستهای بریده ام را به باد می سپارم به امید یافتن دستان به هوا پرتاب شده برای تشکیل حلقه ای یا که شاید مشتی محکم
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|